تبليغاتX
سلول انفرادي من
.................

این روزها همه چیز به شکل شگفت انگیزی خوب است.

هوا خوب است

 آدمها مهربانند

برنامه ها بدون error اجرا میشوند

 آهنگهای زیبا...

 فکرهای خوب..

 انگار خدا به من نگاه میکند

عاشقانه

 همین.....

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 22:35 | لینک  | 

دلم خیلی گرفته

همین....

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 21:3 | لینک  | 

در ايام عيد دسترسي كمي به اينتر نت داشتم و از طرفي مثل يك كوزت واقعي مشغول رسيدگي به كارهاي منزل بودم. در اين باره مطالب زيادي را ياد داشت كردم اما تصميم گرفتم برايتان ننويسم .چون خيلي هنديه.....

 مسافران نوروزي به شهر ما مي آمدند ولي من به دنبال جاده اي براي فرار از اين هواي پا ك تنها چيزي كه دلگرمم ميكرد تماشاي روزانه شكوفه هاي آلبالوي خا نه مان بود و روند سبز شدن شكوفه هاي آلوچه.

حتي فرصت رفتن به دريا را هم پيدا نكردم.تا برايش بخوانم....دريا ..دريا..ببين امشب من تنهام.امشب دلگيرم از مهتاب..

 ده روز است كه از آن هوا به هواي ديگري آمده ام.از سبزه به خاك.....از باران به باد....از ديگران به خودم اين چند روزه ننوشتم چون نميخواستم اين صفحه غمگين باشد .حالا بهترم......

و شايد تولدي دوباره و يا بهتر بگويم هزار باره...... و

 سوال بهانه اي ا ست براي شنيدن صدايت.چه خبر؟؟؟؟

 همين...

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 21:24 | لینک  | 

سلام

بازم بی حالم

دارم میمیرم برین یه وبلاگ بهترو بخونین

الان میدونی در چه حالم؟

موزیک گوش میدم....و رو صندلی نشستم و پام روتخته ...یه پتو هم کشیدم تا گردنم....

و گریه میکنم...

حالا این آهنگه..

az rahie ke rafti barnagard ke dige khili dire

naya pisham boro velam kon hosealato nadaram

yeki peida shode sad martabe az  to ghahsnagtar

 

yeki peida shode ke harfe delamo midoone

yaki peida shode ke az tooye chesham harfe delamo mikhoone

yeki peida shode hezar dafe az to yerangtar

mese to nis ke har kari konam irad begire

mese to nis ke az ashegh shodan hichi nadoone

mese to nis ke rasto chap bere begire bahoone

آره اینجوریاس....

احساس شکست میکنم

شدییییییییییییییییییید.متاسفم که توضیح بیشتری برای گفتن ندارم.

همین...

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 12:46 | لینک  | 


·       
روزهاي سختي را گذراندم روزهايي با تپش قلب زياد...

 علت اصلي اش را نميدانم اما يك مساله جانبي ميتوانست ارائه پروژه اي باشد كه برايم مهم  بود.ميخواستم عالي باشد.بهترين....اما نتيجه؟افتضاح بود..به معناي واقعي افتضاح بود.

به گمانم فقط به خوب بودنش فكر كردم.  در عمل هيچ....

استاد نيز فرمودند:

افتضاحه.....اين چيه؟؟؟؟؟؟؟؟

به عبارتي بنده را شستند و گذاشتند....و كلي نصيحت ....حق داشت. گفت:

شما بايد عذاب وجدان داشته باشيد به خاطر سرمايه اي كه بيهوده هدر ميدهيد.و خيلي حرفهاي خوب ديگر....

من نيز به ازاي هر جمله او دو جمله جواب ميدادم .(توجيه ميكردم)اينقدر كه چشمان دوستم از تعجب گرد شده بود و نگاهمان ميكرد.

ايرادات علمي زيادي هم گرفتند كه من واقعا از مهم بودن آنها بي خبر بودم .مثل شماره فونت مورد استفاده.....

و درباره لزوم توجه به بعد پرورشي نيز گفتند.

البته باقي دوستان در كلاس تشريف نداشتند و بد از پرس و جو درباره صحبتهاي كه بين آنها صورت گرفت متوجه شدم ا ين بنده حقير حرفهاي بسيار درشت تري را شنيدم.

اما با اين حال فقط از دست خودم عصباني هستم.چون استاد ميتوانست همچون اساتيد فراوان ديگري كه داشتيم بي اعتنا رد شود و به جاي سر و كله زدن با دانشجوي بي سوادي مثل من به شمردن پولهايش بپردازد.

ولي نميدانم چرا ايشان گمان كردند كه من جزو(( قشر مرفهين بي درد ))هستم.كلمات زياد ديگري از ذهنم ميگذشت كه نگفتم.....

 اما به شما ميگويم..

از روزهاي كه در اين ترم تجربه كردم.از هفته هايي كه كامپيوتر گازوييلي من خراب شده بود.قطعاتش پيدا نميشد.تصور كنيد حالا به جاي اينكه بنشينم و با فراغت خيال كد بزنم يك  case ميگرفتم و همه مغازه ها را ميگشتم.و چه قدرپولها چاپيدند از من اين مغازه دارها.همه اينها در روزي بود كه آخرين مهلت تحويل پروژه درس ديگري را داشتم كه بايد به زبان  vhdlكد مينوشتم.

و من در سر و صداي سايت دانشكده از صبح تا غروب چند روز متوالي را گذرانده ام.دريغ از نوشيدن يك ليوان آب.......

و باز ميگويم از روزي كه فهميدم كامپيوترم درست نميشود و علاوه بر اينكه mainboard   درست نميشود حتي تعمير كار محترم هارد را سوزانده و به روي مبارك خود نياورد.

اين اتفاق به معني از بين رفتن تمامي اطلاعات و كارهايي بود كه در اين چند سال انجام داده بودم.و بد تر از همه اينكه همه جزوه هاي من  pdf بود و من يك هفته تا امتحاناتم فرصت داستم...دوستان نيز همگي در فرجه.......بگذريم كه چه كردم.

چندين روز عذا دار بودم .يكي از دوستان شفيقم همت كرد و از دانشگاه برايم وام گرفت .مادرم هم از كسي ديگر..

(هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم)

 توانستم يك كامپيوتر بخرم.همين كه الان دستم رو keyboardeshهست.

و هر ماه موقع دادن  قسط وام به ....خوردن ميفتم.

اينها را نگفتم اما به شما ميگويم ....

خلاصه اينكه اينقدر در انديشه بودم كه نميتوانستم قدمي بردارم.

در ترم جديد واحد دوم اين درس را با همين استاد دارم.

كورسوي اميدي هست....

نتيجه:ايده آل گرا نباشيد

·        الان در حال گرفتن تصميم كبري هستم.

·        حالا اشكاتونو پاك كنيد...يه خاطره ميگم بخنديد.

ديروز صبح واساده بودم تا يه تاكسي بگيرم برم دانشگاه..ديدم از دوردستها يه ماشن پليس داره مياد(از اين الگانز ها)

ميدونيد چي شد؟آقا پليسه بهم چشمك زد و بعدش هم لبخندي عشوه گرانه تحويلم داد..!!!!

نتيجه 1:اين از آثار مخرب خريدن الگانز براي پليسه.

نيجه 2:حد اقل وا سشون يه كلاس آموزشي بذارن .آخه چشمك زدن از شيطنت هاي دهه 40-50 هست.

·        همين.....

 

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 8:41 | لینک  | 

اعصابم خورده....قاطی قاطی ..چرا من آدم نمیشم؟....هر شب به امید اینکه فردا صبح آدم دیگه ای بشم میخوابم اما فردا صبح هم عین همه اون فردا صبح هاست....

فردا امتحان دارم و به جای درس خوندن دارم فلسفه بافی میکنم.چه قدر احمقم من...

از خودم بدم میاد.

همین....

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 15:11 | لینک  | 

تو قدم زدن های امروزم و تفکر در احوالات متغیری که دارم به یاد شعری افتادم که هنوز هم خوندنش بهم انرژی میده....و زمزمه میکردم با خودم ....

شعر این بود:

قصه شهر سنگستان


دوتا کفتر،
نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .
خطاب ار هست : « خواهرجان»
جوابش : « جان خواهرجان ،
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش . »
- « نگفتي ، جان خواهر! اينکه خوابيده ست اينجا کيست ؟
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما رانيز کو را دوست
مي داريم ،
نگفتي کيست ، باري سرگذ شتش چيست ؟ »
- « پريشاني غريب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
شباني گله اش را گرگها خورده .
و گرنه تاجري کالاش رادريا فرو برده .
و شايد عاشقي سرگشته کوه و بيابانها .
سپرده با خيالي دل ،
نه ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت ودامانها .
اگر گم کرده راهي بي سرانجام ست ،
مرا به ش پند و پيغام است .
درين آفاق من گرديده ام بسيار ،
نماند ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
نمايم تا کدامين راه گيرد پيش :
ازين سو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست .
بيابانهاي بي فرياد و کهساران خار و مشک و بي رحم ست .
وز آن سو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهي نيست .
يکي درياي هول هايل ست و خشم طوفانها .
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
رهايي را اگر راهي ست ،
جز از راهي که رويد زان گلي ، خاري ، گياهي ، نيست ..... »
- « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست .
نشانيها که دراو ... »
- « نشانيها که مي بينيم دراو بهرام را ماند ،
همان بهرام ورجاوند
که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست ،
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
پس از او گيو بن گودرز ،
و با وي توس بن نوذر ،
و گرشاسب دلير، آن شير گند آور ،
و آن ديگر
و آن ديگر .
انيران رافرو کوبند ، وين اهريمني رايات را بر خاک اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست ،
پريشان شهر ويران را دگر سازند .
درفش کاويان را فره درسايه ش ،
غبار ساليان از چهره بزدايند ،
بر افرازند ... »
- « نه ، جانا ! اين چه جاي طعنه و سردي ست ؛
گرش نتوان گرفتن دست ، بيداد ست اين تيپاي بي غاره .
ببينش ، روز کور شور بخت ، اين نا جوانمردي ست .»
« نشانيها که ديدم ، دادمش ، باري
بگو تا کيست اين گمنام گرد آلود .
ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان ،
تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان .»
- « نشانيها که گفتي هر کدامش برگي از باغي ست ،
و از بسيارها تايي .
به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي .
نه خال ست و نگار آنها که بيني ، هر يکي داغي ست ،
که گويد داستان از سوختنهايي .
يکي آواره مردست اين پريشانگرد .
همان شهزاده از شهر خود رانده ،
نهاده سر به صحراها ،
گذشته از جزيره ها و درياها ،
نبرده ره به جايي ، خسته در کوه و کمر مانده ،
اگر نفرين ، اگر افسون ، اگر تقدير ، اگر شيطان .... »
- « به جاي آوردم او را ، هان
همان شهزاده بيچاره است او که شبي دزدان دريايي
به شهرش حمله آوردند .»
- « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان وخيل غوغايي
به شهرش حمله آوردند ،
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
,, دليران من ! اي شيران !
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پيران ! ،،
و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
اگر تقدير نفرين کرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
صدايي بر نيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد
گرديدند ،
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
پريشان روز ، مسکين ، تيغ در دستش ، ميان سنگها مي گشت
و چون ديوانگان فرياد ميزد : ,,آي !،،
و مي افتاد و بر مي خاست . گريان نعره مي زد باز :
,, دليران من ! ،، اما سنگها خاموش .
همان شهزاده است آري که ديگر سالهاي سال ،
ز بس دريا و کوه و دشت پيموده ست ؛
دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست .
و پندارد که ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست .
نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
چاره و ترفند ،
نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
دگربيزار حتي از دريغا گويي و نوحه ،
چو روح جغد گردان درمزار آجين اين شبهاي بي ساحل ،
ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
که رسته درکنار کوه بي حاصل .
و سنگستان گمنامش
که روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود ،
نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
سرود آتش و خورشيد و باران بود ،
اگر تير و اگر دي ، هر کدام و کي ،
به فر سور و آذينها ، بهاران در بهاران بود ،
کنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور ،
چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
دراو جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده ،
و صيادان دريا بارهاي دور ،
و بردنها و بردنها و بردنها ،
و کشتيها و کشتيها و کشتيها
و گزمه ها و گشتيها ... »
- « سخن بسيار يا کم ، وقت بيگاه ست .
نگه کن ، روز کوتاه ست .
هنوز از آشيان دوريم و شب نزديک .
شنيدم قصه اين پير مسکين را
بگو آيا تواند بود کو را رستگاري روي بنمايد ؟
کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد ؟ »
- « تواند بود .
پس از اين کوه تشنه ، دره اي ژرف است ،
دراو نزديک غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن .
از اينجا تا کنار چشمه راهي نيست .
چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن ،
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
پس از آن ، هفت ريگ از ريگهاي چشمه بر دارد ،
درآن نزديکها چاهي ست ،
کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ريگش را ،
به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشيد خواهد آب ،
و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان ،
نشان آن که ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بيند روزگار وصل .
تواند بود و بايد بود ،
ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
- « غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار .
سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست ،
غم دل با تو گويم غار!
کبوترهاي جادوي بشارت گوي ،
نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند .
من آن کالام را دريا فرو برده ،
گله ام را گرگها خورده ،
من آن آواره اين دشت بي فرسنگ
من آن شهر اسيرم ، ساکنانش سنگ .
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد .
دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .
کجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار !
درخشان چشمه پيش چشم من جوشيد .
فروزان آتشم را باد خاموشيد .
فکندم ريگها را يک به يک درچاه .
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، ليک
به جاي آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتي ديو مي گفت : ,, آه ،، .
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان کس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمنيتر زآنکه دربند
دماوند است .
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي کرده
است آيا ؟ ... »
سخن مي گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان
سخن مي گفت با تاريکي خلوت .
تو پنداري مغي دل مرده در آتشگهي خاموش ،
ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد .
ستمهاي فرنگ و ترک و تازي را
شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
غمان قرنها را زار مي ناليد .
حزين آواي او درغار مي گشت و صدا مي کرد .
- « .... غم دل با تو گويم ، غار !
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ..... آري نيست ! »

 


زنده ياد((مهدي اخوان ثالث ))

همین.....

 

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 18:59 | لینک  | 

سعي ميكنم  بد بين نباشم اما هر چه بيشتر فكر ميكنم ميبينم :

زندگي تلخ ترين تراژديه.....

به ما ياد داده اند كه:

از محبت خارها گل ميشود             وز محبت سركه ها مل ميشود

هميشه اساس زندگيم رو روي گوش دادن به صداي قلبم گذاشتم و اينكه ياد بگيرم دوست داشتن رو...

چرا هميشه نتيجه معكوس ديدم؟به خدا نتيجه اي هم نخواستم اما اقلا توقع دارم اينقدر اذيت نشم.

انگار ديگه همه آدمها فراموش كردند مهرباني را.....

و مجبور ميشم كه باز بگم:

دوستي كو؟دوستداران را چه شد؟؟؟

همه ميخوان مثل خودشون فكر كني.اگه اونجوري باشي خوبه و گرنه از ليستشون خط ميخوري...كاشكي همه يه كتاب از(( لئو بوسكايا)) بخونن.....

من محكوم هستم... تنها براي اينكه دوست دارم عشق بورزم.

مضحكه نه؟؟؟

ديگه به اين نتيجه رسيدم كه تنها طبيعت لايق عشقه وحيوانات و اشياء...

شايد خارجي ها زودتر از ما به اين نتيجه رسيده اند كه به حيوانات خونگي پناه آورده اند...

يا مثلا همين عروسكي كه من دارم و الان با چشاي درشتش به من زل زده ....احساس ميكنم خيلي معناي محبت رو ميفهمه...و حتي ديوارهاي اتاقم..

راستي يه مطلب ديگه كه بي ارتباط هم نيست:

چرا جوونا دارن اينقدر به سمت تنهايي و استقلال زيادي ميرن؟

قبلا فكر ميكردم اين موج فقط تو پسرا افتاده كه دوست ندارن زندگي مشترك داشته باشن...دوست دارن كاملا مستقل باشن و هر وقت خواستن يكي رووارد زندگيششون كنند و هر وقت دلشون خواست با يه تيپا و يا به بهونه هاي ظاهرا منطقي ردش كنند..

تا اينكه....

چند روز پيش ها تو جمع دوستام ازشون پرسيدم بعد تموم كردن درسشون ميخوان چي كار كنند؟؟؟

ديدم ....به به....ظاهرا تفكر دخترا هم همينطور شده.....كار....يه آپارتمان شخصي...و...

اما يه نكته كمي جالب اينه كه قرن 21 هنوز نتونسته بعضي غرايز رو تغيير بده.

مثلا:

اكثر اونها دوست داشتن يه بچه بيارن و بزرگش كنند...

يعني اين غريزه به قول بعضي ها مادرانه و به قول خودم((همكاري با خدا در پديده خلقت))هنوز از بين نرفته....

و من مثل هميشه متهم شدم به سنتي بودن و شايد هم تو دلشون گفتند:عقب مونده  ...دمده....

به هر حال زندگي سخته....

نفس كشيدن سخت تر....

اما نميشه كاريش رد.........

انتخاب خودم بود...

همين.....

 

 

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 13:17 | لینک  | 

 

مطمئنا همه شما قصه هاي زيادي با اين تكنولوژي (!) داريد.قصه من و خودپردازهم خيلي زياده..

2- 3 هفته قبل تو يكي از اون روزهاي خسته كننده فرجه ها زدم بيرون تا پول برداشت كنم و به خيالم 15 دقيقه بيشتر طول نميكشيد.آخه اشتباها فكر ميكردم تكنولوژي به خاطر راحت تر شدن زندگي آدمهاست.

حدود 100 تومان ميخواستم برداشت كنم .و بانك كه خيلي شلوغ بود و من هم اصولا كم صبرم...

خلاصه زديم به خود پرداز و بعد از هزار جور پرس و جو 40 تومان برداشتم .بعد ديدم يه آقايي پشت سرم ايستاده مي خواد پول برداشت كنه گفتم .گناه داره بذارم برداره...آقاهه اومد و يه 4-5 باري برداشت كرد . منم كه ديگه حوصله ام سر رفته بود رفتم يه خيابون بالاتر..و باز هم يه خيابون بالاتر و باز هم.....

يه جا كارتم رو قبول نميكرد ويه جا ميگفت موجودي كمه و يه جاهايي هم كه پول تموم شده بود..يكي دو تا بانك هم بود كه تونستم برداشت كنم ولي چون ((روشنفكر بازي)) درآودم باز هم فقط يه بار برداشت كردم.

و اين 15 دقيقه به 3 ساعت تبديل شد.وقتيكه برگشتم خونه تا 1 ساعت بخاري رو بغل كردم.چون تا مغز استخونم سردم شده بود و بدتر از اون خيلي عصباني بودم.از قرن 21 ..از بي پولي...از مكانيزه بودن....و بدتر از همه از اين مردمي كه احترام رو نميفهمند.

تو صف نونوايي دعوا..تو صف اتوبوس هم كه از سر و كول هم بالا ميرن... جلو اين خودپردازا هم كه تا پول دستگاه رو تموم نكنند بي خيال نميشن.

و اما....امروز دوباره بايد ميرفتم يه سري به اين خود پرداز جون ميزدم.سر برج بايد كرايه خونه روميدادم اما وقتي به ياد خود پرداز می افتادم تنم ميلرزد.خلاصه امروز صبح مصمم شدم و با وجود برفي كه ميباريد زدم بيرون.

هيش كي جلو سيستم نبود و من مثل گربه اي كه ميخواد ماهي بگيره(آخه مثال قحط بود؟؟)خیز برداشتم. 

اولين برداشت با موفقيت انجام شد .يه پير مردي پشت سرم بود. باز اين دل لعنتي سوخت....

اومد و 200 تومان ناقابل برداشت .دوباره رفتم جلو و اين دفعه دلمو زدم به دريا. 4 باااار برداشت كردم.بدون توجه به صف طويلي كه پشتم درست شده بود.

 آقايون و خانم هاي محترم هم كلي ليچار بار ما كردند.

خانم بسه ديگه  پول دستگاه رو تموم كردي

خانم بچه ام رو بايد ببرم مدرسه زود باش

خانم ماشينمو بد جايي پارك كردم

.....

و من انگار كه گوشي نداشتم براي شنيدن چون از يك طرف صحنه لرزيدنم تو سرما و از طرف ديگه چهره صاحبخونه و كرايه عقب مونده ميومد تو اون ابر بالاي سرم......

و حالا من اومدم خونه و ديگه روشنفكر نيستم.اما كرايه خونه ام رو دادم.اصلا هم عذاب وجدان ندارم.

همين....

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 12:22 | لینک  | 

واقعا آدميزاد به كجا ميرسه كه دوست  داره يه وبلاگ داشته باشه؟

هفته هاي قبل همش حس ميكردم بايد تايپ فارسيمو تند كنم  براي خودم هم سوال بود كه مني كه همش يا english  مينويسم يا fingishچه لزومي داره كه....

چندين ساله كه با اين دنياي به اصطلاح مجازي مشغولم ,چيزهاي زيادي از دست دادم و چيزهاي بيشتري به دست آوردم

بارها  weblog ثبت كردم.اما هيچ وقت چيزي توش ننوشتم.انگار از به ثبت در اومدن خودم ميترسيدم چون هميشه دوست دارم همه چيز رو بدون وجود خودم ببينم.مثل اون آدمي كه اون بالاست(همون كه صداش ميزنند خدا)و داره به آبشار زندگي آدمها نگاه ميكنه به ما كه مثل يه قطره وسط اون آبشاريم.

گمونم بهتره كمي خودمو معرفي كنم:

ازaslكه بگذريم .....22 سالمه دانشجوي ترم 7 مهندسي نرم افزار .اي بابا اينم كه شبيه asl بود....

4 سالم بود كه خواندن و نوشتن را ياد گرفتم فقط به خاطر كنجكاوي..خودم هم نفهميدم يه هو چي شد كه بلد شدم بخونم.و بعد از اون تمام وقتم با كتاب گذشت  .از كتابهايبچگونه تابزرگونه....رياضيات....رمان..فلسفه.و حتي مفاتيح و قرآن!!!و تو دوران كودكيم هيچ وقت بازي نكردم اما حالا دارم حسابي بازي ميكنم.

و از آنروزها چيزي نمانده جزپوچي..وضع به اين منوال ادامه پيدا نكرد.ذيگه 12- 13سالم كه شد حس كردم كتابها تموم شدند.همه چيز واسم شبيه هم بود.يه انزجار از زنده بدن كه هنوزم رهام نكرده.

حس ميكردم معلم هام احمقند.شايد غرور........

هميشه دوس داشتم زندگيم شبيه آدماي غمگين تو قصه ها بشه و واقعا هم شد.يه سوال بزگ همه ذهنم مشغول ميكرد:

چر اون همه كتاب روانشناسي كه خونده بودم حالا به دادم نميرسه.؟؟؟!

پس همش چرند بود....تيوري محض.....حالا من موندم و واقعيات

چون قد كشيده بودم و تونسته بودم پشت اون ديوارهاي پرا ز گل و بوته زيبايي كه دور برم گذاشته بودند رو ببينم.

ديگه من موندم و اين نفسهاي تكراري كه از شمارششون خسته ميشم.

و بارها از خودم ميپرسم پس:

دوستي كو؟دوسستداران را چه شد؟؟؟

من بودم واشكهام...همه ميخواستند مشاوره بدن بهم. اما آخرش باز من بودم و اين اشكهاي بي صدا كه الان دوباره دارن ميريزن رو كيبورد و نميذارن مانيتورو ببينم....

همه فقط اينو ميگن:صبور باش تو هم خوب ميشي.!

و روزها همنطور ميگذرند.گاهي حس ميكنم كه خدا اشتباهي منو خلق كرده......

متاسفم كه اينقدر بد مينويسم....و اينفدر پراكنده......

شايد به خاطر اين هست كه دارم پيانو گوش ميدم.ساز محبوبم رو...

و من دوست دارم چاي وخواب و پتو....اينها دوستان من هستند.

و

الان داره دوباره برف مياد . من خوشحال ميشم.ميرم تا توكوچه هاي اراك قدم بزنم و حال كنم با اين برف و با سوزي كه به سمت صورتم مياد و همه افكار بیهوده را ميپرونه...تنهايي....پوتين....شال گردن...كلاه..برف.جاده

حالا من خوشحالم.

خوشحالم كه يك وبلاگ دارم....

همين....

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط NOBODY در ساعت 18:33 | لینک  |